انواع خانواده در تربیت فرزندان
به طور خلاصه از نظر نحوه تربیت کودک و بطور کلی نحوه اداره سیستم خانواده می توان ۴ نوع خانواده را مشخص کنیم که عبارتند از
۱) خانواده خشک و سخت گیر (والدین سخت گیر و مستبد)
۲) خانواده سهل گیر و آسان گیر
۳) خانواده گسسته ( خانواده پریشان )
4)خانواده دمکرات ( خانواده سالم )
به علت مهم و مبسوط بودن این مبحث، هر یک از این ۴ دسته خانواده را شرح خواهیم داد:
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه
1390/08/01ساعت 19:27  توسط سحر
|
زندگي نوشيدن قهوه است
گروهي از فارغ التحصيلان پس از گذشت چند سال و تشكيل زندگي و رسيدن به موقعيت هاي خوب كاري و اجتماعي طبق قرار قبلي به ديدن يكي از اساتيد مجرب دانشگاه خود رفتند. بحث جمعي آن ها خيلي زود به گله و شكايت از استرس هاي ناشي از كار و زندگي كشيده شد. استاد براي پذيرايي از ميهمانان به آشپزخانه رفت و با يك قوري قهوه و تعدادي از انواع قهوه خوريهاي سراميكي، پلاستيكي و كريستال كه برخي ساده و برخي گران قيمت بودند بازگشت. سيني را روي ميز گذاشت و از ميهمانان خواست تا از خود پذيرايي كنند . پس از آنكه همه براي خود قهوه ريختند استاد گفت: اگر دقت كرده باشيد حتما متوجه شده ايد كه همگي قهوه خوري هاي گران قيمت و زيبا را برداشته ايد و آنها كه ساده و ارزان قيمت بوده اند در سيني باقي ماندهاند. البته اين امر براي شما طبيعي و بديهي است. سرچشمه همه مشكلات و استرسهاي شما هم همين است. شما فقط بهترين ها را براي خود ميخواهيد. قصد اصلي همه شما نوشيدن قهوه بود اما آگاهانه قهوه خوري هاي بهتر را انتخاب كرديد و البته در اين حين به آن چه ديگران برمي داشتند نيز توجه داشتيد. به اين ترتيب اگر زندگي قهوه باشد، شغل، پول، موقعيت اجتماعي و ... همان قهوه خوري هاي متعدد هستند. آنها فقط ابزاري براي حفظ و نگهداري زندگي اند، اما كيفيت زندگي در آنها فرق نخواهد داشت. گاهي، آن قدر حواس ما متوجه قهوه خوريهاست كه اصلا طعم و مزه قهوه موجود در آن را نمي فهميم . پس دوستان من، حواستان به فنجان ها پرت نشود... به جاي آن از نوشيدن قهوه خود لذت ببريد .
+ نوشته شده در جمعه
1390/07/22ساعت 21:34  توسط سحر
|
امام رضا (ع) فرمودند:
آن کسى که نفسش را محاسـبه کند، سـود برده است و
آن کسى که از محاسبه نفس غافل بماند ، زیان دیده است.
(بحار الأنوار، ج 78، ص 352، باب 26، ح 9)
هر کـس به رزق و روزى کم از خدا راضى باشد ، خداوند از عمل کم او راضى خواهد بود .
(بحـارالانـوار،ج 78،ص 357)
هیچ بنده اى حقیقت ایمانش را کامل نمى کند مگر این که در او سه خصلت
باشد: دین شناسى ، تدبر نیــکو در زندگى ، و شکیـبایى در مصیبتها و بلاها.
(بحار الانوار، ج 78، ص 339، ج1 )
« رحمت خدا بر كسى باد كه أمر ما را زنده نمايد، سؤال شد: چگونه؟ حضرت پاسخ داد: علوم ما را فرا گيرد و به ديگران بياموزد. " »
(بحارالأنوار: ج 2، ص 30، ح 13)
هر کس اندوه و مشکلى را از مومنى بر طرف نماید ، خداوند در روز قیامت انـدوه را از قلبش بر طرف سازد.
(اصول کافى، ج 3، ص 268)
دوست هرکسی عقل اوست و دشمن هر کس نادانی اوست.
(جهاد النفس، ج82)
گمــان نیــکو به خــداوند داشته باش زیرا خداوند عــز و جل می فرماید:
من در نزد گمان بنده ام حاضرم پس بنده ام جز گمان خیر به من نداشته باش.
(جهاد با نفس، ح 147)
هر كه در مجلسی بنشیند كه در آن معارف ما [اهل بیت] زنده شود ، در روزی كه قلبها میمیرد ، قلب او نخواهد مرد.
( بحار الأنوار، ج 49، ص 90)
+ نوشته شده در پنجشنبه
1390/07/14ساعت 17:3  توسط سحر
|
خدايا كمكم كن
ديرتر برنجم
زودتر ببخشم
كمتر قضاوت كنم
بيشتر فرصت دهم .
آمين يا رب العالمين
+ نوشته شده در پنجشنبه
1390/06/31ساعت 18:2  توسط سحر
|
اين شعر را براي همه كساني در وبلاگ گذاشتم كه از وقتشان بهره كافي را نمي برند ، اميدوارم بعد از خواندن آن به فكر چاره برايند... .
طی شد این عمر، تو دانی به چه سان؟
پوچ و بس تند چونان باد دمان
همه تقصیر من است ، خودم میدانم...
که نکردم فکری ... وتامل ننمودم روزی، ساعتی یا آنی،
چه سان می گذرد عمر گران؟ کودکی رفت به بازی ،به فراغت ، به نشاط...
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات همه گفتند کنون تا بچه است ،بگذارید بخندد شادان
که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست!!! بایدش نالیـــدن!!
من نپرسیدم هیچ که پس از این ز چه رو نتوان خندیدن؟
هیچکس نیز نگفت زندگی چیست؟ چرا می آییم؟
بعد از این چند صباح،به کجا باید رفت؟ با کدامین توشه، به سفر باید رفت؟ من نپرسیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت...
یک نفربانگ برآورد که او از هم اکنون باید،فکرفردابکند دیگری آواداد که چو فردابشود،فکرفردابکند
سومی گفت:همانگونه که دیروزش رفت ... بگذرد امروزش،همچنین فردایش باهمه این احوال، من نپرسیدم هیچ
که چه سان دی بگذشت؟ آن همه قدرت و نیروی عظیم به چه ره مصرف گشت؟
نه تفکر،نه تعمق ونه اندیشه دمی عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی... چه توانی که زکف دادم ......................
من نپرسیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت... نوجوانی سپری گشت به بازی، به فراغت ،به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات بعد از آن باز نفهمیدم من ......که چه سان عمر گذشت؟
لیک گفتند همه که جوانست هنوز بگذارید جوانی بکند،بهره از عمر برد ، کامروایی بکند
بگذارید که خوش باشد و مست بعداز این باز ورا عمری هست...
قدرت عهد شباب،
می توانست مرا تا به خدا پیش برد لیک بیهوده تلف گشت جوانی ، هیهات
آن کسانی که نمی دانستند “ زندگی یعنی چه؟“ رهنمایم بودند عمرشان طی شده بی ارزش و بیهوده و کار
و مرا می گفتند که چو آنها باشم که چو آنها دائم،فکر خوردن باشم فـکرتامین معاش،فکر ثروت باشم
کس مرا هیچ نگفت زندگانی کردن فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست
و صد افسوس که چون عمر گذشت ، معنی اش می فهمم من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت...
حال می پندارم هدف از زیستن این است رفیق من شدم خلق که با عزمی جزم پای از بند هواها گسلم
پای در راه حقائق بنهم با دلی آسوده ، فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل
مملو از عشق و جوانمردی و علم در ره کشف حقائق کوشم زره جنگ برای بدو ناحق پوشم
ره حق پویم و حق گویم و بس...حق گویم
آنچه آموخته ام بر دگران نیز نکو آموزم
شمع راه دگران گردم و با شعله خویش
ره نمایم به همه گر چه سراپا سوزم
من شـــدم خلق که مثمر باشم...
نه چنین زائد و بی جوش و خروش
عمر برباد و به حسرت خاموش
ای صد افسوس که چون عمر گذشت......
معنی اش فهمیدم...
+ نوشته شده در جمعه
1390/06/18ساعت 12:48  توسط سحر
|
مطلبی از یک فیلسوف و عارف بزرگ خواندم که گفته بود :
اگر شخصی به شما بدی کرد یا قصد ضربه زدن و آزار شما را داشت یا حسادت و خشم خود را نثارتان کرد و به هر نوعی انرژی منفی به سمت شما فرستاد اگر در مقابل آن انرژی منفی مقاومت نکنید و دست به تلافی و انتقام نزنید و مقابله نکنید و حتی در دل و ذهن خود نیز فکر و احساس منفی نسبت به آن شخص راه ندهید آنگاه دو اتفاق می افتد
اول آنکه به همان مقدار که آن شخص انرژی منفی به سمت شما فرستاده به انرژی مثبت شما اضافه می شود و باعث رشد و بالا تر رفتن شما می شود یعنی گویی آن شخص از حساب خود مبلغی را صرف ضربه زدن به شما کرده باشد اما عین آن مبلغ به حساب شما واریز شود . این یعنی تبدیل انرژی منفی محیط و اطرافیان به انرژی مثبت . (عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد)
مثل زمانی که شما در چاه افتاده باشید و شخصی بخواهد شما را زنده به گور کند اما شما بواسطه همان سنگ ها و خاک ها که روی شما می ریزند از چاه خارج شوید .
و اتفاق دوم اینکه آن انرژی منفی که هدفی برای اصابت کردن نیافته (چون شما مقاومت نکردید و موضع نگرفتید ) به سمت خود شخص فرستنده باز می گردد و خود او از نیت بد خود آسیب می بیند .
اما ما حتی نباید به این مقدار هم راضی باشیم و هر گز نباید آرزوی صدمه دیدن حتی برای آدمهای بد داشته باشیم . کافیست که آنها را به خدا بسپاریم .
شاید نتوان این مطلب را با روشهای علمی فعلی اثبات کرد اما ارزش امتحان کردن دارد
شاد باشید
+ نوشته شده در شنبه
1390/06/12ساعت 22:1  توسط سحر
|
ای خداوند عید روزه گشای
بر تو فرخنده شد چو فر همای
+ نوشته شده در چهارشنبه
1390/06/09ساعت 10:24  توسط سحر
|
1) روزانه ۱۰ تا ۳۰ دقیقه قدم بزنید و در هنگام قدم زدن لبخند را فراموش نکنید. این کار بهترین داروی افسردگی است.
۲) حداقل ۱۰ دقیقه در روز با خود خلوت کنید.
۳) با استفاده از ویدئو برنامه های تلویزیونی آخر شب و مورد علاقه تان را ضبط کنید، تا بیشتر بخوابید.
۴) صبح ها که از خواب بیدار می شوید، این جمله را تکرار کنید:" امروز قصد دارم که..."
۵) امسال بیشتر از سال پیش به تماشای فیلم های سینمایی ( مناسب برای تمام سنین) ، بازی با دوستان و خواندن کتاب بپردازید.
۶) زمانی را به مراقبه و نیایش اختصاص دهید. این کارها سوخت روزانه برای انجام زندگی پر مشغله تان را فراهم می کند.
۷) با افراد بالای ۷۰ سال و زیر ۶ سال اوقات بیشتری صرف کنید.
۸) از غذاهایی که از گیاهان و درختان به دست می آیند، بیشتر استفاده کنید و کمتر از مواد غذایی که در کارخانه ها تولید می شوند، مصرف کنید.
۹. چای سبز و مقادیر بسیار بیشتری آب بنوشید. تمشک، غذاهای دریایی، کلم بروکلی، بادام و گردو مصرف کنید.
۱۰) تلاش کنید هر روز حداقل سه نفر را به لبخند وادارید.
۱۱) از خانه گرفته تا داخل ماشین و روی میز کار همه را غبار روبی و مرتب و تمیز کنید. بگذارید انرژی تازه ای وارد زندگی تان شود.
۱۲) انرژی پر ارزش تان را بر سر شایعه سازی، مسایل مربوط به گذشته، افکار منفی و یا چیزهایی که کنترل بر آن ندارید، هدر ندهید. در عوض انرژی تان را صرف لحظه های مثبت فعلی کنید.
۱۳) درک کنید که زندگی یک مدرسه است و شما اینجایید تا بیاموزید، تا همه امتحان هایتان را بگذرانید.
۱۴) مشکلات تنها بخشی از این دوره آموزشی اند که درست مانند کلاس درس جبر می آیند و می روند، منتها درس هایی که از این کلاس فرا گرفته می شوند، عمری با شما باقی خواهند ماند.
۱۵) صبحانه تان را مانند یک شاه، ناهارتان را چون یک شاهزاده و شام تان را چون یک بچه دانشگاهی که کارت اعتباری اش ته کشیده بخورید.
۱۶) بیشتر لبخند بزنید و بخندید. این کار هیولاهای انرژی خوار را از شما دور نگه خواهد داشت.
۱۷) زندگی کوتاه تراز آن است که وقت مان را صرف تنفر از دیگران کنیم.
۱۸) مجبور نیستید همه بحث ها و منازعات را به نفع خود تمام کنید. بپذیرید که مخالف نظر یکدیگر بیندیشید.
۱۹) با گذشته تان صلح کنید تا زمان حال شما را خراب نکند.
۲۰) زندگی تان را با زندگی دیگران مقایسه نکنید. شما از هدف آنها و یا زندگی شان هیچ نمی دانید.
۲۱) شمع روشن کنید. زیباترین ملحفه تان را استفاده کنید و برای روز مبادا و یا روز خاصی نگه ندارید. امروز همان روز خاص است.
۲۲) فرد دیگری جز شما مسئول خوشبختی تان نیست.
۲۳) همه مشکلات را با این جمله بسنجید: " آیا تا پنج سال آینده، این مساله اهمیتی خواهد داشت؟"
۲۴) همه را برای همه چیز ببخشید.
۲۵) زمان، حلال همه مشکلات است، به همه چیز حتی خود زمان، زمان دهید.
۲۶) شرایط هر چه قدر خوب یا بد، بالاخره تغییر می کند.
۲۷) این شغل شمانیست که در زمان بیماری به دادتان می رسد، بلکه دوستانتان هستند. با آنها در تماس باشید.
۲۸) خود را از شر هر چه که سودمند، زیبا و شادی بخش نیست، خلاص کنید.
۲۹) حسادت، هدر دادن وقت است. شما الان به همه آنچه نیاز دارید، رسیده اید.
۳۰) بهترین ها هنوز در راه هستند.
۳۱) در انتخاب هایتان دقیق باشید و همیشه سعی کنید کاری که به شما سپرده می شود به بهترین نحو انجام دهید.
۳۲) با خانواده در تماس باشید.
۳۳) شب ها پیش از خواب این جمله را کامل و تکرار کنید:" به خاطر...ممنونم." "امروز من...را انجام دادم"
۳۴) یادتان باشد، شما آنقدر خوشبخت هستید که نگذارید استرس و نگرانی به شما راه یابد.
۳۵) از سفر زندگی لذت ببرید ما مجبور نیستیم با سرعت از همه چیز بگذریم.
+ نوشته شده در دوشنبه
1390/06/07ساعت 10:52  توسط سحر
|
هفت مورد خطرناک :
ثروت، بدون زحمت
لذت، بدون وجدان
دانش، بدون شخصيت
تجارت، بدون اخلاق
علم، بدون انسانيت
عبادت، بدون ايثار
سياست، بدون شرافت
اين هفت مورد را گاندي تنها چند روز پيش از مرگش بر روي يک تکه کاغذ نوشت و به نوه اش داد.
+ نوشته شده در شنبه
1390/05/29ساعت 23:45  توسط سحر
|
وصیت نامه چارلی چاپلین به دخترش
جرالدين دخترم، از تو دورم، ولي يک لحظه تصوير تو از ديدگانم دور نمي شود. اما تو کجايي؟ در پاريس روي صحنه ي تئاتر پر شکوه شانزه ليزه... اين را مي دانم و چنان است که در اين سکوت شبانگاهي، آهنگ قدمهايت را مي شنوم. شنيده ام نقش تو در اين نمايش پر شکوه، نقش آن دختر زيباي حاکمي است که اسير خان تاتار شده است.
جرالدين، در نقش ستاره باش اما اگر فرياد تحسين آميز تماشاگران و عطر مستي آور گلهايي که برايت فرستاده اند تو را فرصت هوشياري داد، بنشين و نامه ام را بخوان... من پدر تو هستم. امروز نوبت توست که هنرنمايي کني و به اوج افتخار برسي. امروز نوبت توست که صداي کف زدنهاي تماشاگران تو را به آسمانها ببرد. به آسمانها برو ولي گاهي هم روي زمين بيا و زندگي مردم را تماشا کن. زندگي آنان که با شکم گرسنه، در حالي که پاهايشان از بينوايي مي لرزد و هنرنمايي مي کند. من خود يکي از ايشان بودم.
جرالدين دخترم، تو مرا درست نمي شناسي. در آن شبهاي بس دور با تو قصه ها بسيار گفتم اما غصه هاي خود را هرگز نگفتم. آن هم داستاني شنيدني است. داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترين صحنه هاي لندن آواز مي خواند و صدقه مي گيرد. اين داستان من است. من طعم گرسنگي را چشيده ام. من درد نابساماني را کشيده ام. و از اينها بالاتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد که اقيانوسي از غرور در دلش موج مي زند. اما سکه ي صدقه ي آن رهگذر که غرورش را خرد نمي کند رانيز احساس کرده ام. با اين همه زنده ام و از زندگان پيش از آن که بميرند حرفي نبايد زد. داستان من به کار نمي آيد. از تو حرف بزنم. به دنبال نام تو نام من است.
چاپلين، جرالدين دخترم، دنيايي که تو در آن زندگي مي کني دنياي هنرپيشگی و موسيقي است. نيمه شب آن هنگام که از سالن پرشکوه تئاتر بيرون مي آيي، آن ستايشگران ثروتمند را فراموش کن. ولي حال آن راننده تاکسي را که تو را به منزل مي رساند بپرس. حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولي براي خريد لباس بچه نداشت، مبلغي پنهاني در جيبش بگذار.....
به نماينده خود در پاريس دستور داده ام فقط وجه اين نوع خرجهاي تو را بي چون و چرا بپردازد. اما براي خرجهاي ديگرت، بايد براي آن صورت حساب بفرستي.....
دخترم جرالدين، گاه و بي گاه با مترو و اتوبوس شهر بگرد. مردم را نگاه کن. زنان بيوه و يتيم را بشناس و دست کم روزي يک بار بگو: *من هم از آنها هستم.* تو واقعا يکي از آنها هستي. هنر قبل از آنکه دو بال دور پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پاي او را مي شکند. وقتي به مرحله اي رسيدي که خود را برتر از تماشاگران خويش بداني، همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسي خود را به حومه ي پاريس برسان. من آنجا را خوب مي شناسم. آنجا بازيگران مانند خويش را خواهي ديد که از قرنها پيش زيباتر از تو، چالاکتر از تو و مغرورتر از تو هنرنمايي مي کنند. اما در آنجا از نور خيره کننده ي نورافکن هاي تئاتر شانزه ليزه خبري نيست. نورافکن کولي ها تنها نور ماه است. نگاه کن، آيا بهتر از تو هنرنمايي نمي کنند؟ اعتراف کن. دخترم... هميشه کسي هست که بهتر از تو هنرنمايي کند و اين را بدان که هرگز در خانواده ي چارلي چاپلين کسي آنقدر گستاخ نبوده که يک کالسکه ران يا يک گداي کنار رود سن يا کولي هنرمند حومه پاريس را ناسزايي بگويد.......
دخترم، جرالدين، چکي سفيد براي تو فرستاده ام که هر چه دلت مي خواهد بگيري و خرج کني. ولي هر وقت خواستي دو فرانک خرج کني، با خود بگو سومين فرانک از آن من نيست. اين مال يک فرد فقير گمنام مي باشد که امشب به يک فرانک احتياج دارد. جستجو لازم نيست. اين نيازمندان گمنام را اگر بخواهي همه جا خواهي يافت. اگر از پول و سکه براي تو حرف ميزنم براي آن است که از نيروي فريب و افسون پول ، اين فرزند شيطان، خوب آگاهم.......
من زماني دراز در سيرک زيسته ام و هميشه و هر لحظه براي بندبازان بر روي ريسماني بس نازک و لرزنده نگران بوده ام. اما دخترم اين حقيقت را بگويم که مردم بر روي زمين استوار و گسترده، بيشتر از بندبازان ريسمان نااستوار سقوط مي کنند.
دخترم، جرالدين، پدرت با تو حرف ميزند. شايد شبي درخشش گرانبهاترين الماس این جهان تو را فريب دهد. آن شب است که اين الماس، آن ريسمان نااستوار زير پاي تو خواهد بود و سقوط تو حتمي است.... روزي که چهره ي زيباي يک اشراف زاده ي بي بند و بار تو را بفريبد، آن روز است که بندبازي ناشي خواهي بود. بندبازان ناشي هميشه سقوط مي کنند.
از اين رو دل به زر و زيور مبند. بزگترين الماس اين جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه مي درخشد.... اما اگر روزي دل به مردي آفتاب گونه بستي، با او يکدل باش و به راستي او را دوست بدار و معني اين را وظيفه ي خود در قبال اين موضوع بدان. به مادرت گفته ام که در اين خصوص براي تو نامه اي بنويسد. او بهتر از من معني عشق را مي داند. او براي تعريف معني عشق، که معني آن يکدلي است شايسته تر از من است......
دخترم، هيچ کس و هيچ چيز را در اين جهان نمي توان يافت که شايسته آن باشد که دختري ناخن پاي خود را به خاطر آن عريان کند..... برهنگي بيماري عصر ماست. به گمان من تن تو بايد مال کسي باشد که روحش را براي تو عريان کرده است.
دخترم جرالدين، براي تو حرف بسيار دارم ولي به موقع ديگري مي گذارم و با اين پيام نامه ام را پايان مي بخشم:
*** انسان باش، پاکدل و يکدل؛ زيرا که گرسنه بودن، صدقه گرفتن و در فقر مردن، هزار بار قابل تحمل تر از پست و بي عاطفه بودن است. ***
+ نوشته شده در شنبه
1390/05/08ساعت 16:21  توسط سحر
|